خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مرا به خاطرت نگه دار...

    بعضی چیز ها انگار قرار است همیشه ی زندگی با آدم همراه باشند.

    مثل بغض موقع خداحافظی... موقع دور شدن از عزیز....

     

    یادم نمیرود بچگی هایم که همیشه روزهای شاد و صورتی آغاز بهار به اشکهای وقت خداحافظی ختم میشد... خداحافظی با هم بازیهایی که سالی فقط چند بار در همین تعطیلات هم را میدیدیم... و فکر اینکه باز باید چننند ماه مدرسه رفتن های دوست نداشتنی را تحمل کنم تا تابستان بیاید و دوباره دختر/پسر عمو/عمه/دایی ها را ببینیم و دور هم بازی کنیم و جدا بشویم از دنیا و مافیها... اصلا انگار همیشه ته ته دلم، موقع خوشی هایمان با هم، یک جور نگرانی از رسیدن روز آخر و آن بغض لعنتی لحظه خداحافظی داشته ام... حتی الان یادآوری اش هم برایم آزاردهنده ست!

    و حالا این روزها دوباره آن بغض آمده سراغم... این بار برای پسرکم! به جای او! او که هر بار در این روزهای آخر چشمانش را میبینم که از شادی بودن با بچه ها برق میزند، دلم برایش میسوزد... برای او که نمیداند فردا که ازین خانه رفتیم بیرون (برای رفتن به «ددر» همیشه جذاب!!) دیگر قرار نیست تا مدت ها این دختر و پسرخاله ها که اینقدر برای هم ذوق میکنند را ببیند...

    دلم برای این ندانستنش میسوزد. برای این یکهو عوض شدن فضای دور و برش بدون اینکه دلیلش را بداند... دلم برای دلش میسوزد... که لابد نمیداند آن احساس آزاردهنده ای که سراغش خواهد آمد و نمیگذارد آرام باشد، اسمش «دلتنگی» ست...

     

    خدایا این روزها بیشتر هوای دلهایمان را داشته باش...


    این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خداحافظی ,میسوزد ,میسوزد برای ,
    مرا به خاطرت نگه دار...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر